کُنجی برای تراوشات ذهن این جانب...







۴۷ مطلب با موضوع «دست خط من :: دست نویس» ثبت شده است

روبیکِ با اراده

چند ماه پیشم یه روبیک خریدم و عزم خودم رو جزم کردم که شروع کنم به یاد گرفتن حرفه ایِ روبیک ولی از اونجایی که بنده معمولا عزم جزمم خوب کار نمی کنه بعد چند روز ولش کردم(البته روبیک داغونی هم بود)

چند روز پیش دوباره رفتم و یه دونه خوبش رو خریدم(18 تومن /: ) و دوباره شروع کردم که یادگیری مطالب فراموش شده. برام جالب بود مرحله اولش رو هنوز بلد بودم انگار مثل دوچرخه سواری می مونه.

امیدوارم اینبار تمومش کنم...اگه این اراده لامصب بزاره.

راستی گفتم روبیک یاد این برنامه روبیکا افتادم. چرا انقدر امکانات داره ولی همش مفته؟؟ باتوجه به شناختی که از این مملکت دارم کاسه ای زیر نیم کاسه هست. البته یه چیزایی هم شنیدم ولی نمی گم چون سپاه و اطلاعات دستگیرم می کنن D:

اگه حرفه ای روبیک حل کردن رو بلدید بگید چقدر طول می کشه خوب یاد بگیرم.


پــ نــ:

آیا می دونستید روبیک 2*2 سخت تر از 3*3 هست؟

  • ۶ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

    دزد مال مردم؟

    فضیل بن عیاض یک قافله را غارت کرد، مال التجاره خیلى سنگین بود. آفتاب که طلوع کرد گفت: وسایلتان و اثاث‌ها را باز کنید، اما دستان صاحب بارها را بسته بودند. در میان وسایل یک دستمالِ بسته بود، فضیل به نوچه اش گفت: دستمال را به من بده تا باز کنم. وقتى که دستمال را باز کرد دید روى یک کاغذ تمیز آیة الکرسى نوشته شده و زیر آن هم نوشته شده: خدایا! من به این کتاب تو اعتقاد دارم، من مى ترسم فضیل این کاروان را غارت کند، من این آیة الکرسى را در این دستمال مى گذارم و کاروان را در اختیار آیة الکرسى قرار مى دهم! فضیل وقتى نامه را خواند، به تمام نوچه هایش گفت: دست اینها را باز کنید و بارها را تحویل ایشان بدهید تا بروند. دیگران گفتند: چرا؟ گفت: ما دزد پول و مال مردم هستیم، دزد ایمان و اعتقاد مردم به قرآن و خدا نیستیم، این فرد با اعتقادِ به آیة الکرسى، آن را درون این بار گذاشت، ما اگر این وسایل را ببریم یک نفر را به قرآن بى ایمان کرده ایم.

    دزد

    /پایگاه عرفان


    پــ نــ:
    وای وای وای چقدر این حکایت رو دوست دارم خیلی حرف توشه خیلی...
  • ۲ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • سه شنبه ۲۳ مرداد ۹۷

    خواب های حسن آقا؛ دزد

    حسن ماه پیش یکی دیگه از خواب هاش رو برام تعریف کرد:

    خواب دیدم حاکم شدم و برای گشت زدن از کاخ بیرون اومدم و به طرف بازار رفتم. همون جا دیدم یک دزد از مغازه ای دزدی کرد ولی سریع سربازهایی که همراه من بودن دستگیرش کردن. درحالی که داشتم به خودم و سربازهام مینازیدم از دور دیدم یک دیوان مرتب سر تکون می داد. دستور دادم بیارنش جلو و ازش پرسیدم: به نظرت مجازات دزدی چیه؟


    جواب داد: گر دزد سرقت رو شغل خود کرده باشه دستش باید قطع بشه.
    اما اگر بخاطر گرسنگی باشه باید دست حاکم رو قطع کرد.!!!


    پــ نــ:

    بهلول بوده؟

  • ۶ تایید
  • ۶ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷

    افاضات قنبل خان: دلار

    حتما از قیمت این روزهای دلار خبر دارین. خُب من هم چند وقت پیش پیش رفقای قدیمیم بودم که دکتر قنبل از راه رسید و وارد بحث شد و شروع کرد به ترکوندن مجلس  و نظرات و تحلیلاتش رو بیان کرد. منم اونارو براتون آماده کردم که شما هم ازشون استفاده کنید. فقط نکته ای که جا داره اضافه کنم اینه که ایشون اعراب بعضی کلمه هارو عوض میکنه که من هم توی متن بهشون اشاره خواهم کرد. اینم از تحلیل ایشون:

    به نظر بِنده(قنبل خان) کشور کاملا داره توی مسیر درستی پیش میره و اِمید میره تا آخر هفته بعد قیمت هر یه دِلار به پونزدُه هزار تومان برسه. من واقعا خوشبینم. الان که حدود 40سال از این حِکومت میگذره به نظرم به یه پَختگی ای رسیدیم که نشون دهنده اینه که چیزی نمونده به اُهداف اصلیمون برسیم؛ پس یادمون نره که دست تُک تُک  مسوولین نظام رو ببوسیم چه اونی که بالاترین مُقام رو داره و چه این آخریا؛ چون واقعا به فکر ما هستن و دارن خُدمت می کنن.

    حالا چرا میگم دِلار باید گرون باشه؟ خیلی سادس؛ چون اگه دلار گرون بشه جنس خارجی هم گرون میشه و مِردم ما نمی تونن جنس خارجی بخرن پس مجبور میشن جنس اُیرانی بخرن و اَقتصاد داخلی و تولید ملیمون قوی بشه و در نتیجه تبدیل به یه اُبُرقُدرُت توی جهان بشیم و این واقعا عالیه چون اون موقع می تونیم برا همه جهان گردن کَلفتی کنیم و کسی هم نمیتونه برامون پررو بازی دربیاره پس اگه ما مردم چند ماه فقط چند ماه دیگه تحمل کنیم -که می کنیم- همه چی دَرَست خواهد شد :)


    در ضمن تُرامپ هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه همونطور که تاحالا نتونسته بکنه >:(


    پــ نــ:
    قیمت دلار و اجناس وارداتی جوری شده که اگه ازمون قیمتش رو بپرسن باید بگیم:
    الان؟
    .
    .
    .
    یا الان؟؟!
  • ۴ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    نی قلیون!

    نی قلیون منم! ینی بودم ولی الان هم هستم

    واقعا هم لاغرم و این رو همه بهم گفتن حتی بچه که بودم(شیش هفت سالم بود فکر کنم) من رو بردن پیش یه فـــــــــــــــوق تخصص کودکان که بیش تر سال اونوره و خیلی باکلاسه و همیشه وقتش پره و اینا


    ما هم که شنیده بودیم بین مریض هم ویزیت می کنه (:/) پس بار سفر بستیم و از شهرمون راه افتادیم رفتیم تهران. شبش رفتیم پیش عموم که اون موقع تهران بودن. برادر زن عموم (آدم باحالیم هست) بعد از اینکه فهمید می خوان من رو ببرن دکتر گفت:"بابا ول کنید این کارارو نداره شیر بهش بدید بخوره درست میشه"

    ما هم نظر ایشون رو مثل سایر تجویزات نزدیکانمون ندیده گرفته و فرداش به طرف مطب خانم فوق تخصص راه افتادیم و کلی تو صف موندیم(یادمه اون روز پرسپولیس قهرمان لیگ شد) تا نوبتمون بشه.

    اولا که خود خانم دکتر من رو ندید فقط دستیارش یه نگا بهم انداخت ثانیا گفت که بهش شیر بدین بخوره :/ یه سری دارو هم تجویز کرد که به دلیل مزه افتضاخشون هیچ وقت مثل آدم نخوردمشون.

    خلاصه فقط پول صرف کردیم و وقت تلف شد.

    حالا خواستم اینارو بگم که بدونید اولا فکر نکنید که دکتر ها چیزهای عجیب غریبی ان(البته بعضی وقتا واقعا نیازن) و ثانیا چاقی و لاغری و سفیدی و سیاهی و ایرانی و افغانی و پیر و جوون و زن و مرد و... مهم نیست چون الان من لاغرم و توی جامعه هیچ امتیازی از من سلب نشده بلکه انسانیت مهمه که هیچ کس بهش اهمیت نمیده.

    بیاید آدم باشیم...

  • ۶ تایید
  • ۹ نظر
    • حسان
    • جمعه ۵ مرداد ۹۷

    توهم باهوشی!!

    ما ایرانیا کلا خیلی به هوشمون می نازیم ینی فکر می کنیم اگر هم باهوش ترین مردم جهان نباشیم دیگه قطعا جزء سه تای اول هستیم، شاهد حرفمون هم دانشمندای زیاد ایرانیه؛ ینی ما ایرانیا فکر می کنیم انقدر دانشمند پروروندیم و به جهان عرضه کردیم که اگر ما نبودیم سرعت رشد علم توی دنیا نصف می شد یا الان آمریکا اقتصاد اول جهان نبود. خلاصه تصورمون اینه که ما ایرانیا خیلی باهوشیم و ههمون استحقاق درس خوندن توی مدارس تیزهوشان رو داشتیم ولی چون اینجا ایرانه و  تو ایران همیشه حق ها خورده میشه حق ما هم به نحوی خورده شده. آرح.


     آمّا زهی خیال باطل... چون

    اگه یه سرچ کوچیک تو اینترنت بزنیم متوجه خواهیم شد که نه تنها باهوش نیستیم بلکه ضریب هوشیمون به نسبت کل جهان متوسط رو به پایین هم هست!

    اینم مدرک

    خلاصه خواستم بگم توهم باهوشی نزنیم و سعی کنیم چیزی که ارزش داره رو قوی کنیم یعنی فرهنگ؛ چون اگه اون لیست رو مشاهده بفرمایین می بینین اکثر کشور های متمول و با فرهنگ، متوسط هوشی بالاتری هم دارن البته ممکنه بگید چون اونا باهوش تر هستن یافرهنگ ترن که قطعا اشتباه می کنید :/

    پس بیایید دست به دست هم بدیم به مهر تا فرهنگ کشور خودمون رو کنیم آباد و تا ولمون میکنم مثل انسان های اولیه سر چیزهای بی اهمیت نیوفتیم به جون هم. به خدا کشورمون حیفه خیلی پتانسیلمون بیشتر ازین حرفاست.

    به امید روزی که بهترین مردم جهان بشیم.


    پــ نــ:

    عید مبارک!

  • ۵ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷

    خواب های حسن آقا؛ فاضل چه شد؟؟

    حسن چند وقته که متاسفانه دیگه خواب هاش یادش نمی مونه. فکر کنم چشش کردید بنده خدارو. به هر حال آخرین خوابی رو که حدود یک ماه پیش برام تعریف کرد رو براتون می نویسم امیدوارم از آخرین قسمت خواب های حسن خان خوشتون بیاد. حسن گفت خواب دیدم که:

    تو یه کشور نسبتا بزرگ زندگی می کردم که یه پادشاه داشت و هر سال همه مردم شهر رو جمع می کرد و ازشون می خواست که صادقانه مشکلات کشور رو بگن.

    یک سال که انگار اوضاع مردم خیلی جالب نبود یک نفر به اسم فاضل از وسط جمع بلند شد و گفت: ﮔﻨﺪﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﮐﻪ وعده دادی ﭼﻪ ﺷﺪ؟
    ﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﺷﺪ؟ﻣﺴﮑﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ؟

    شاه هم در جواب گفت: ممنون که منو آگاه کردی مطمئن باش به زودی همه این مشکلات کاملا حل خواهند شد.

    گذشت و گذشت تا زمان مراسم سال بعد فرا رسید. بازم همه مردم جمع شدن و دوباره شاه حرفش رو تکرار کرد.

    اینبار ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ! ﮐﺴﯽ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﮔﻨﺪﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻣﺴﮑﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ!
    اما ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : "فاضل" ﭼﻪ ﺷﺪ؟؟

  • ۶ تایید
  • ۹ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    زلزله جان!

    زلزله جان میشه بری از کشورمون، به نظر به اندازه کافی لرزوندیمون(الته بستگی به هدفت داره ها)

    ینی روزی نیست که دو تا خبر جدید ازت نشنویم.

    چندوقت پیشم که شهر مارم لرزوندی(آخه دیگه چرا ما؟! :/ )

    دارم کم کم یاد فیلم رسوایی میوفتم...

    تصویر مرتبط


    پــ نــ:
    یه عزیز که خیلی هم قبولش دارم گفت این زلزله ها دیگه خیلی مشکوکن!
  • ۵ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱ دی ۹۶

    یک ابر غزل

    بیت اول این غزل خیلی معروفه و من شنیده بودمش ولی چند روز پیش یکی از اساتیدمون سر کلاس چند بیت دیگه هم ازش برامون خوند.

    به معنای واقعی یک "ابر غزل"ه از استاد سعدی :)


    ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

    وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

    چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

    بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

    کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

    شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

    گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

    وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

    طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


    پــ نــ:
    ببخشید چند ورز نبودم سرم واقعا شلوغ بود
    با تاخیر:عیداتون مبارک :)
  • ۶ تایید
  • ۶ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

    توجیه یا علت

    استادمون داشت یه مطلب علمی رو توضیح میداد درباره یه قاعده حرف میزد.

    وسط حرفاش گفت علتی که دانشمندای این علم برای این قاعدشون ارائه کردن علت نیست، توجیه هست!

    با شنیدن این جمله کمی به فکر فرو رفتم، مگه فرق علت و توجیه چیه؟

    چندروز بعد به نتیجه رسیدم:

    اگه قبل از اینکه کاری رو شروع کنیم یه هدف براش مشخص کنیم اون هدف میشه علت ولی اگه بعد از شروع کار یا آخرش براش یه علت بسازیم میشه توجیه. (نظر شخصی)

    حالا با این توضیح چند درصد کارامون از روی توجیهه؟

    به نظرم جالب میشه اگه هیچ کدوم از افعالمون بی علت(توجیه) نباشه!


    پــ نــ:
    دوست دارم نظر شما رو هم درباره فرق این دو بدونم.
  • ۵ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • شنبه ۴ آذر ۹۶

    و این چند روز...

    این ایام چقدر بد میگذرند...

    زلزله

    ایران

    آوار

    خرابی

    مرگ

    و از طرفی

    صفر

    اسارت

    رنج

    سم

    جگر

    شهادت

    این نیز بگذرد...


    پــ نــ:
    این پست ها جای خواندن دارند:
    تسلیت؛ ایران...
    کرمانشاه تسلیت نمی خواهد

  • ۵ تایید
  • ۸ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

    خوش گذشت

    سلام

    ماهم برگشتیم

    اول کاری بگم که کسایی که التماس دعا کرده بودن رو یادم نرفت.

    امسال نسبت به 2سال قبل سفر متفاوتی را داشتم(امیدوارم همینطور متفاوت بمونه) و اتفاقات جالب و زیادی برام افتاد که اگه عمری باشه دو سه تاشو براتون به زودی تعریف می کنم.

    خدارو شکر امسالم توفیق داشتم 6تا تاامام و یه امامزاده خوب خودمون رو زیارت کنم. امیدوارم کسایی که هنوز مشرف نشدن سال بعد بتونن به این سفر فوق العاده برن و کیف :)


  • ۵ تایید
  • ۱۴ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

    ا ر ب ع ی ن

    به به بازم برای ما سعادت شد که تو پیاده روی اربعین شرکت کنیم. این هفته های آخر که خیلی یاد سال های قبل کرده بودم ولی خب خدا رو شکر عمری بود که دوباره ما هم بریم(بلکه این دفعه آدم شم)

    خیلی سفر جذاب و دوست داشتی و سرشار از شور و شوقی هست واقعا که انصافا اگه یه بار آدم بره دیگه معتادش میشه.

    و چه خوش گفت شاعر:

    بیچاره اون که حرم رو ندیده

    بیچاره تر اون که دید کربلاتو


    خلاصه با توجه به اینکه سفر پر خرجی هم نیست حتما پیشنهادش میکنم؛ چون بعد از سفر تحول معنوی عظیمی درون آدم به وجود میاد (مگه اینکه شبیه من باشید :/ )

    راستی دعاتون می کنم به شرطی که حلالم کنید :)

    +سعی میکنم وقتی برگشتم سفرنامه ای چیزی هم بزارم براتون.

    یاعلی


    پــ نــ:
    ببخشید پست بی سر و تَهی شد آخه عجله دارم باس ساکمو ببندم...
  • ۶ تایید
  • ۱۱ نظر
    • حسان
    • سه شنبه ۹ آبان ۹۶

    فاز سنگین

    جدیدا(خیلی هم جدید نیست البته) این عکسا چیه که مد شده؟! فاز سنگین فاز سنگین فاز سنگین...

    همه عکس پروفایلشون ازین چیزا انتخاب کردن. من که خوشم نمیاد.

    نمی خوام بگم کسایی که تو نخ این عکسا هستن فقط سرجوگیربازیه اینجورین ها، نه!

    ولی به نظر اکثر متن های توی این تصاویر زیادی تخلیه.

    مثلا همین دوستم، من کاملا میشناسم و میدونم مشکلی چیزی نداره بعد اومده از دیروز تا الآن 30 بار پروفایلشو عوض کرده و مرتب فاز سنگین گذاشته. بچه بشین درستو بخون!

    مثالش: (به جان خودم، خودشم نفهمیده چی اینتو نوشته شده)

    تازه من حس می کنم این عکسا روی افراد تاثیر هم میزاره و یه جورایی برعکسه.

    ینی واقعا اوضاع مملکت اینقدر داغون شده که برای همه روزی 5 بار خیانت اتفاق می افته؟ نه بابا دیگه اینجوریم نیست خداوکیلی.

    من که از این فازای سنگین خوشم نمیاد. هر چیزی به اندازش خوبه، منو که زده کردن.

  • ۵ تایید
  • ۱۵ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ شش یا هفت؟

    حسن دو ماه پیش یکی دیگه از خواب هاشو برام تعریف کرد؛ گفت خواب دیدم که:

    بلیت فروش یک شهر بازی ام و طبق چیزی که روی میزم نوشته شده بود، قیمت بلیت برای افراد و بچه های بالای شش سال 5هزار تومن و برای بچه های زیر شش سال رایگان بود.

    مردم میومدن و بلیت می خریدن و شاید بدون اینکه من بفهمم سن بچه هاشون رو پایین تر از شش سال اعلام میکردن تا نخوان پول زیادی خرج کنن. (آخه بعضیاشون واقعا تابلو بودن! ولی کاری از دست من بر نمی اومد)

    نتیجه تصویری برای شهربازی

    چند دقیقه ای گذشته بود که یه مرد با دو تا بچَش اومدن برای خودشون بلیت تهیه کنن.

    مثل همه مردم مَرده قیمت بلیت ورودی رو از من پرسید. منم طبق معمول قیمت هارو براش توضیح دادم و گفتم: خُب، بچه هاتون چند ساله ان؟

    جواب داد: دخترم چهار سالشه و پسرم هفت سالَس. ینی با خودم میشه 10 تومن.

    بعدش دست کرد تو جیبش و 10هزار تومن برای خودش و پسرش داد به من و تشکر کرد. بعد از اینکه بلیت هارو بهش دادم، یه سوال که ذهنم رو مشغول کرده بود رو سریع ازش پرسیدم: آقا ببخشید! میتونم بپرسم چرا نگفتید پسرم شیش سالشه تا نخوای 5هزار تومن زیادی بدی؟ من که فرقش رو نمی فهمیدم.

    لبخندی زد و جوری که انگار منتظر این سوال بود گفت: شما متوجه نمی شدی ولی بچه ها که می فهمیدن!

  • ۶ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

    عاشورا

    اینم از عاشورا. امیدوارم همه اون چیزی که از آقا میخواستن رو تا امروز گرفته باشن.

    ولی منهای دعاها و خواسته های شخصیمون که با هم فرق داره چقدر خوبه از خدا و امام حسین و امام زمان بخوایم فهم واقعی رو نصیبمون بکنن که اگه بشه دیگه همه چی حله. نه اختلاف نظری نه دعوایی نه جنگی نه ناراحتی نه...

    چقدر این دهه زود گذشت و کسانی امثال من...

    +از کسایی که دعام کردن تشکر میکنم منم سعی میکنم به یادتون باشم :)


    پــ نــ:
    این مداحی رو از دست ندید: شال ماتمت آبرو به من داد(حاج محمود کریمی‌)
    +ازین پست خیلی خوشم اومد دوست داشتید بخونیدش :)
  • ۵ تایید
  • ۱۱ نظر
    • حسان
    • يكشنبه ۹ مهر ۹۶

    عشق یا وظیفه

    داشتم فیلم بیگانه رو میدیدم وسط فیلم دیالوگی رد و بدل شد که مضمونش این بود: ما اگه برای کس دیگه ای کاری انجام بدیم یا به خاطر عشقه یا وظیفه.

    یکم من رو به فکر برد واقعا رابطه وظیفه و عشق چیه؟ اصلا رابطه ای دارن؟

    دوست داشتم نظرتون رو بدونم.

    نظر خودم: عشق چیزیه که وظیفه رو به وجود میاره.


    پــ نــ:
    بیگانه جدید رو دیدم ولی خیلی باهاش حال نکردم. پرومتئوس باحال تر بود.
    +دعا که می کنید، :)
  • ۴ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • جمعه ۷ مهر ۹۶

    امید خالی

    بعضیا هم هستن که فقط بلدن به خدا توکل کنن دقیقا برعکس بعضیا که فقط بلدن آیه یاس بخونن.

    نوع دوم که وضعیتشون مشخصه و دقیقا همون افرادی هستن که تو اینستاگرام روزی 3 تا پست با بک گراند سیاه و یه جمله بدون پایانِ سرشار از ناامیدی میزارن که اصلا من باهاشون کار ندارم.

    امام نوع اول. ینی واقعا کی بدون تلاش به یه چیزی رسیده که شما میخواید دومیش باشین؟ نه خداییش یه مثال بزنین منم بدونم بلکه ازین جهالت در بیام. بابا خود پیامبر هم علم غیب داشته اینجوری نبوده.

    حالا بعضیا هم هستن که این رو قبول دارن ولی یه مشکل اساسی دارن. بله درسته حال ندارن :/ که به نظرم این مقوله اگه تو مملکت ما حل بشه اتفاقات خوبی میوفته :)

    این حرفا البته یک طرفه هستن و شاید بغضیا کلا تقسیم بندی رو قبول نداشته باشن.


    پــ نــ: خدا منو براتون حفظ کنه :))
    +دعام که میکنید؟

    نمونه بارز یک انسان موفق:کلیک کنید

  • ۴ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶

    ریشه ای


    امیدوارم توی این دهه محرم که مردم یکم با دین بیشتر دوست میشن روی مسایل ریشه ای کار بشه.

    که دیگه کسی نیاد -با همون اعتقاد خودش که حتما باید مدل موش فلان طور باشه- اسم امام حسین رو، روی کلش پیاده کنه.

    ینی اگه یه نفر مثل این بنده خدا(منظور انسان نوعی هست) به راه بیاد بسه. همین

    خود امام حسین هم در مرحله اول همینو می خواد.


    پــ نــ:
    دوستان جان! لطفا لطفا لطفا دعــــــــــــــــــــــــــــــام کنید (به عمق فاجعه پی بردید؟)
  • ۳ تایید
  • ۱۶ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۳ مهر ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ زندگی لاک پشتی

    حسن 3 ماه پیش بهم می گفت که خواب دیدم که:

    تلوزیون رو روشن کردم و زدم شبکه مستند. با کمال تعجب مستند ایرانی و ... نداشت داشت درباره زندگی لاکپشت ها توضیح میداد، خلاصش این مشد:

    یک روز خانواده لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب برای پیک نیک ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره جای مناسب رو پیدا کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!


    نتیجه تصویری برای لاکپشت ها

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید اما به هر حال تو خانواده اون سریعترین لاک پشت بود. او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال، شش سال و سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید و گفت: «دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم!»


    پــ نــ:
    این قسمت به دلیل ضیق وقت یکم متفاوت بود :)
  • ۴ تایید
  • ۱۸ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

    بازی فکری

    کلا بازی معمایی و فکری رو دوست دارم.

    یادمه بچه که بودم وقتی میرفتم اسباب بازی فروشی ازین 1*4 ها میخریدم.

    الانم که جنگا و روبیک و اسپینر و...

    توی موبایلمم پنج شیشتا بازی هست که همشون فکرین.

    بازی باحالی که تازه تمومش کردم yellow بود. خیلی جالب بود. 50 مرحله داشت و شما باید توی هر مرحله سعی می کردید کل صفحه رو زرد کنید. حالا چه جوری؟ دیگه اون رو کاملا خودتون باید بفهمید!

    برام جالب بود، این بازی رو به یکی از فامیلامون دادم بعد دوازده، سیزده مرحله اول رو که ساده هم بودن توی 5 دیقه رفت. خیلی داشت با خودش حال می کرد که یهو رسید به یه مرحله سخت :)

    بعد از یه ربع فکردن گفت خب بگو چجوریه این مرحلش. منم براش توضیح دادم. بعد میبینم میگه: چه مسخره! بازیش قاعده و اصول نداره اصلا خیلی بی مزست و ازین حرفا.

    بازی brain it on! و can you escape5 هم پیشنهاد میکنم اونا هم، سخت و باحالن.


    پــ نــ:
    اینم باحال ترین مرحله بازی یلو: (البته از نظر من)

    نتیجه تصویری برای ‫بازی yellow‬‎
    فقط باید نگا کنی و هیچ حرکتی انجام ندی تا بری مرحله بعد!
  • ۶ تایید
  • ۱۴ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

    موسیقی مورد علاقه

    همونطور که مستحضر هستید بنده به مثل بیش تر مردم به موسیقی علاقه دارم منتها از نوع مداحیش!

    فکر میکنم یکی ار عللش جو اطرافیانم بود که یا علاقه به آهنگ نداشتن یا با سنتی و محلی حال می کردن :/

    علت دیگه و اصلیش سلیقه خودمه. به نظرم آهنگ اون چیزی که من میخوام رو بهم نمیده. اینقدر برای من متن آهنگ ها خیالیه که هیچ وقت نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم حتی یادمه چند بار وقتی با یه آهنگ خوب که خوشم اومده (بیش تر محسن چاوشی بود) آشنا هم شدم بیش تر از دو سه روز نتونستم تحملش کنم و ناخداگاه رفتم سراغ مداحی های خودم :)

    این نکته هم فراموش نشه که بعضی از مداحی ها از صد تا آهنگ هم بدترن بعضی دیگه هم هستن که کپی از روی آهنگ خواننده هان :|

    در ضمن وقتی فهمیدم گوش دادن به آهنگ ( فک کنم ازین بدهاش که خودتون بهتر میدونید کدوماش رو میگم) آدم رو فقیر می کنه به انتخاب خودم مطمئن تر شدم :)

    علی الحساب هم یه سرود مشت برا عید غدیر گذاشتم ادامه مطلب اگه دوست داشتید گوش کنید.


    پــ نــ:
    اصلا هدفم این نیست که بگم آهنگ بده و گوش نکنید چون فک کنم سلیقه باشه و این کار درست نیست.
  • ۴ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

    سرانۀ یار مهربان

    یه دفعه یکی از اقواممون داشت برام حرف میزد و می گفت اگه میخوای تو رشتت موفق بشی باید چه کار هایی انجام بدی. وسط حرفاش به نکته جالب توجهی اشاره کرد!

    گفت: حتما غیر از کتب درسی، کتاب های متفرقه هم بخون؛ چون وقتی تو، توی یه موضوعی یک کتاب خونده باشی همیشه حرف برای گفتن داری و هیچ وقت توی جمع کم نمیاری. بعد گفت: اگه الآن هر ایرانی توی یه موضوع دو تا فقط دو تا کتاب بخونه میشه صاحب نظر توی اون رشته!

    من اون موقع به حرفش خندیدم ولی بعداً که داشتم بهش فکر می کردم دیدم راست میگه بنده خدا.

    مثلا اگه من توی موضوع نفت دو تا کتاب بخونم راحت چند سر و گردن نسبت به اطرافیانم بالا تر میرم. حتی با توجه به اوضاع سرانه مطالعۀ فاجعه بار ایرانیا راحت و با کمی تلاش در حد وزیر نفت شدن هم میتونم برم.

    البته الحمد لالله دوستان بیانی از فرهیختگان این مرز و بوم هستن و با یه جست و جوی ساده میشه این رو فهمید.(بعضیا که خودشون شاعر و نویسنده هستن اصن)

    آمارهای مختلفی برای سرانۀ مطالعه ایرانیا هست که از جمله میشه به این آمار ها شاره کرد:

    • 2دقیقه!
    • 7 دقیقه!
    • 18دقیقه!
    • و...
    البته یکی از دلایلش قطعا گرون بودن کتاب ها هم میتونه باشه ولی...
    به هر حال به امید روزی که سرانۀ مطالعمون برسه به بالای 100 دقیقه :)

    پــ نــ:
    سرانۀ مطالعه ژاپن میگن 90 دقیقس :/
    بعد میگن چرا ما پیش رفت نمی کنیم. آخه هوش درست و درمونیم نداریم ما: بنگرید! (حالا یه بار یه پست جدا گونه براش میزارم)
  • ۵ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ کَچَلی

    حسن 4 ماه پیش بهم گفت یه بار خواب دیدم: توی خیابون راه می رفتم که یهو یه پیر مرد قد کوتاه با مو و ریش های بلند و سفید اومد جلو و حرف جالبی بهم زد، اون گفت:

    جوون! برو و همه موهاتو بزن(کچل کن) بعد برو بالا شهر؛ خواهی دید که همه میگن: چه مد جالب و جدیدی!!

    بعد برو وسط شهر؛ همه میگن سربازی بود؟ کجا خدمت کردی؟! سپاه بود یا ارتش؟

    بعد از اون برو پایین شهر؛ میبینی که بهت میگن از کدوم زندون اومدی؟ فلانی رو میشناسی؟؟



  • ۹ تایید
  • ۱۶ نظر
    • حسان
    • سه شنبه ۷ شهریور ۹۶

    پشت کوهی

    یه بار سر کلاس ریاضی بودیم. استاد یه سوال آسون از یکی از دوستامون پرسید و دوستم نتونست جوابشو بده.
    یهو استاد عصبانی شد و شروع کرد به بد و بیرا گفتن به اون بنده خدا که تو چرا انقدر خنگی؟!مگه همین الآن این مسئله رو توضیح ندادم. انگار از پشت کوه اومدی!!
    اون دوستمون هم اصلا آدمی نبود که بخواد کم بیاره، برا همین برگشت گفت: نه، استاد توجه کنید؛ این ور کوهی ها به اون ور کوهی ها میگن پشت کوهی، اون ور کوهی ها به این ور کوهی ها میگن پشت کوهی؛ ینی یه چیز نسبیه، می فهمید؟!
    کاری به اینکه استادمون از کلاس پرتش کرد بیرون ندارم. به نظر حرف جالبی زد.
    همون قدری که ما نظرمون برا خودمون قابل دفاعه، همون قدر هم نظر طرف مقابلمون برای خودش درسته.
    نمیگم نباید با هم بحث کنیم ولی اینکه یه جوری بحث کنیم که حتما حق با ماست و اصلا قانع نشیم کار درستی نیست.
    بهتره سعی کنیم خودمون رو با این شرایط وفق بدیم تا خودمون رو اذیت کنیم؛ چون حداقل برای من تجربه ثابت کرده که اکثر آدم ها توی جر و بحث خیلی بی منطق هستن!
    +البته بعضی وقتا باید به نظر بعضیا خوب توپید :)
  • ۷ تایید
  • ۱۹ نظر
    • حسان
    • چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ پیراهن خوشبختی

    حسن 6 ماه پیش برام یکی دیگه از خواب هاش رو تعریف کرد و گفت:
    خواب دیدم شدم نگهبان درباری که پادشاهش مریضی سخت و عجیبی گرفته.
    پادشاه گفته بود: هر کس من رو بتونه معالجه بکنه نصف دارایی هام رو بهش میدم!
    بعد از اینکه این خبر بین اطبای کشور پیچید، خیلی از پزشکان برای درمان پادشاه اومدن و راهی پیشنهاد کردن ولی...
    تا اینکه یک بار مردِ پیر و باتجربه ای که بهش نمیومد دکتر باشه یه راه عجیب پیشنهاد کرد و گفت: یادم میاید که سالیان دور یک بار این اتفاق برای یک پادشاه افتاد و وقتی پیراهن یک مرد خوشبخت رو به تن کرد خوب شد!
    پادشاه به ما سربازان دستور داد که دنبال یک فرد خوشبخت بگردیم و پیراهنش رو برای شاه ببریم.
    هر کدام از ما به نقطه ای رفتیم و مشغول گشتن شدیم اما نتونستیم انسان خوشبختی رو پیدا کنیم! حتی یک نفر هم نبود که از زندگیش راضی باشه؛ اونی که ثروت داشت، بیمار بود، اونی که سالم بود، فقیر بود، کسی که هم ثروتمند بود هم سالم، زن و فرزند بدی داشت و... . خلاصه هر کس به دلیلی از زندگی خودش ناراضی بود.
    بالاخره من که چند هفته ای بود مشغول پیدا کردن انسان خوشبخت بودم اتفاقی از کنار خونه ای رد می شدم که شنیدم یک نفر می گفت: خدا رو شکر کارم رو تموم کردم و تونستم خودم رو سیر کنم و الآن هم می تونم راحت بخوابم. دیگه چی میخوام؟!
    من که خیلی خوشحال شده بودم به سرعت وارد خونه شدم تا مرد رو ببینم و پیراهنش رو برای شاه ببرم.
    اما با صحنه جالبی رو به رو شدم:
    اون مرد خوشبخت انقدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!
  • ۶ تایید
  • ۱۵ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ مادر یعقوب لیث صفار

    حسن 6ماه پیش یکی دیگه از خواب هاش رو برام تعریف کرد و گفت:

    خواب دیدم که دانشجو شدم و امتحان تاریخ داریم. همه فکر می کردن استاد سوالات زیاد و سختی طرح کرده باشه. ولی وقتی برگه امتحان رو دیدیم تعجب کریم. آخه یک سوال بیش تر توی کاغذ نبود: مادر یعقوب لیث صفار به چه علت در تاریخ معروف است؟!

    استاد خودش نیومده بود، مراقبی هم برای امتحان تعیین نکرده بودند و انگار تقلب آزاد بود. اما یه مشکل وجود داشت. اون هم این بود که هیچ کس اصلا نمی دونست مادر یعقوب لیث صفار کیه و چرا معروف شده!

    بعد از اینکه از هم  سوال کردیم تا ببینیم کسی جواب رو میدونه یا نه، همه به این نتیجه رسیدیم که یه دلیلی بتراشیم و بنویسیم. در نتیجه هر کس چند صفحه پر کرد و برگه ها رو تحویل دادیم.

    چند روز بعد که جواب امتحان ها آمده بود(!) رفتیم تا نمراتمون رو چک کنیم. جلو اسم همه نوشته شده بود: مردود!

    شنیده بودیم استاد اونروز اومده دانشگاه، برای همین همگی بسیج شدیم و رفتیم سراغش. وقتی همه مارو دید گفت: چیه؟ کسی اعتراض داره؟

    همه یه صدا گفتن: بله استاد ما اعتراض داریم!

    استاد گفت: خوب جواب درست رو هیچ کس ننوشت!

    گفتیم: استاد میشه بگید جواب چی بود؟ آخه تو هیچ کتابی پیدا نمیشد.

    استاد گفت: بله درسته اصلا مادر یعقوب لیث صفار فرد خاصی نیست و چیزی دربارش تو هیچ کتابی نیومده! جواب سوال یه نمیدانم ساده بود که هیچ کس جرأت نکرد بنویسه!!

  • ۷ تایید
  • ۱۷ نظر
    • حسان
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶

    کالسکه بدون اسب!

    میگن اولین بار وقتی ایده ساخت ماشین به ذهن مخترعش رسید اینطوری بود که می گفت: می خوام یه کالسکه بدون اسب بسازم!! همه مسخرش کردن و گفتن: برو بابا مگه میشه همچین کاری کرد.

    خلاصه این بنده خدا مثل همه مخترع ها چند سال تلاش کرد (احتمالا تو پارکینگشون!) و تلاش کرد و تلاش کرد تا بالاخره کالسکه بدون اسب رو با سیستم جالبش ساخت. بعدش به مردم نشونش داد و اون ها هم استقبال کردن و باز هم ثابت کرد که انسان چه نبوغی داره.

    نتیجه تصویری برای ماشین های اولیه

    حالا اینجا برای من چند تا سوال وجود!:

    چرا باید این ایده مسخره به ذهنش می رسید؟!

    چرا باید ایدش عملی میشد؟؟

    چرا ماشین رو این شکلی درست کرد؟

    چی میریزن تو ماشین که آدم وقتی میشینه توش حالش بد میشه و سرش گیج میره؟ (مخصوصا وقتی داری یه چیزی میخونی)

    چرا اینقدر صندلی های ماشین بد درست شده که آدم نمیتونه 5 دیقه راحت بگیره بخوابه؟

    واقعا چرا ماشین درست شد؟ چــــــرا؟؟؟

    خیلی دوست دارم بدونم اگه ماشین اختراع نمیشد چی جای این آهن پاره های -بی خاصیت- رو می گرفت؟ باتوجه به نبوغی که از انسان سراغ دارم حدس میزنم چیز بهتری از این تحفه (!) میشد.

    البته شاید چون من فقط ماشین های ایرانی رو سوار شدم خیلی از ماشین بدم میاد!


    پــ نــ:
    میدونم ماشین خیلی به درد بخوره ولی مشکلم اینه که چرا اینجوریه آخه؟!
  • ۶ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

    دکتر حافظ

    چند وقت پیش، پیش یه بزرگی بودم که یهو شروع کرد یه شعر از حافظ خوند (که الان یادم نمیاد چی بود! ) بعد برام تفسیرش کرد و گفت این شعر به کدوم یکی از آیات قرآن اشاره میکنه.

    می دونستم شعر های حافظ خیلی قوی و مفهومی هستن ولی فکر نمی کردم انقدر خوب باشن.

    همون جا بود که نظری به فکر رسید و پیش خودم گفتم بزا با این بنده خدا درمیون بزارم ببینم چی میگه. گفتم:

    "فکر کنم اگه خدا میخواست قرآن رو به فارسی نازل کنه، یه چیزی میشد در حد شعر های حافظ"

    دیدم اون استاد هم تایید کرد و گفت آره. چون میدونید که آیات قرآن از لحاظ ادبیاتی واقعا معجزه هستن.

    خلاصه اون جا بود که به معنای واقعی معنای "حافظ" رو فهمیدم و علاقه مند شدم تفسیر شعرهاش رو بخونم.

    شاعر می فرماید:

    نسخه ای از غزلت درد مرا درمان کرد

    آفرین بر قلمت؛ حضرت دکتر... حافظ!!


    پــ نــ:
    البته فکر نکنم همه شعر های حافظ توی یه سطح باشن
  • ۶ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ نقاشی

    چند ماه پیش حسن برام یکی از خواب هاش رو تعریف کرد و گفت:
    خواب دیدم نقاش درباری شدم که پادشاهش یک "چشم" و یک "پا" نداره! و به تازگی به تمام نقاش های دربار دستور داده بود که یک نقاشی زیبا از شاه کشیده بشه.
    همه نقاش ها -از جمله من- مشغول کشیدن نقاشی شاه شدیم. ولی همه نتایج یکسان بود و هیچ کس جرئت نکرد نقاشیش رو نشون پادشاه بده.
    آخه کی میتونست از یک آدمی که یک چشم و یک پا نداره تصویری زیبا بکشه؟!
    چند روز طول کشید تا بالاخره یک از نقاش -که توی قصر کار نمی کرد- شجاعت به خرج داد و نقاشی خودش رو به پادشاه نشون داد.
    نقاشی اون فرد فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. نقاش شاه رو در حالتی نقاشی کرد که یک آهو رو هدف گرفته بود؛ نشونه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده!!


    پــ نــ:
    گاهی باید نقاط قوت رو دید.
  • ۴ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶