وبلاگicon

کانال تلگرامِ حسان

برای ورود به کانال تلگرام من کلیک کنید


داستان؛ سکه و کاغذ

فردی هنگام راه رفتن، پایش به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست!
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است!
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده!
گفت: چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست که چیزهای بزرگ را برای چیزهای کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم!

👌
:)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شعر خانه:
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

#حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این وبلاگ فقـط "دوشنبه،پنجـشـنبه
و جــمـعــه" هــا بـه روز مــی شــود*
دوستان


Designed By Erfan & Edited By design-fa & Powered by Bayan تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به "کنجک" بوده و هر گونه کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع جایز است. بهمن95