وبلاگicon

کانال تلگرامِ حسان

برای ورود به کانال تلگرام من کلیک کنید


خواب های حسن آقا؛ شش یا هفت؟

حسن دو ماه پیش یکی دیگه از خواب هاشو برام تعریف کرد؛ گفت خواب دیدم که:

بلیت فروش یک شهر بازی ام و طبق چیزی که روی میزم نوشته شده بود، قیمت بلیت برای افراد و بچه های بالای شش سال 5هزار تومن و برای بچه های زیر شش سال رایگان بود.

مردم میومدن و بلیت می خریدن و شاید بدون اینکه من بفهمم سن بچه هاشون رو پایین تر از شش سال اعلام میکردن تا نخوان پول زیادی خرج کنن. (آخه بعضیاشون واقعا تابلو بودن! ولی کاری از دست من بر نمی اومد)

نتیجه تصویری برای شهربازی

چند دقیقه ای گذشته بود که یه مرد با دو تا بچَش اومدن برای خودشون بلیت تهیه کنن.

مثل همه مردم مَرده قیمت بلیت ورودی رو از من پرسید. منم طبق معمول قیمت هارو براش توضیح دادم و گفتم: خُب، بچه هاتون چند ساله ان؟

جواب داد: دخترم چهار سالشه و پسرم هفت سالَس. ینی با خودم میشه 10 تومن.

بعدش دست کرد تو جیبش و 10هزار تومن برای خودش و پسرش داد به من و تشکر کرد. بعد از اینکه بلیت هارو بهش دادم، یه سوال که ذهنم رو مشغول کرده بود رو سریع ازش پرسیدم: آقا ببخشید! میتونم بپرسم چرا نگفتید پسرم شیش سالشه تا نخوای 5هزار تومن زیادی بدی؟ من که فرقش رو نمی فهمیدم.

لبخندی زد و جوری که انگار منتظر این سوال بود گفت: شما متوجه نمی شدی ولی بچه ها که می فهمیدن!


خواب های حسن آقا؛ نقاشی

چند ماه پیش حسن برام یکی از خواب هاش رو تعریف کرد و گفت:
خواب دیدم نقاش درباری شدم که پادشاهش یک "چشم" و یک "پا" نداره! و به تازگی به تمام نقاش های دربار دستور داده بود که یک نقاشی زیبا از شاه کشیده بشه.
همه نقاش ها -از جمله من- مشغول کشیدن نقاشی شاه شدیم. ولی همه نتایج یکسان بود و هیچ کس جرئت نکرد نقاشیش رو نشون پادشاه بده.
آخه کی میتونست از یک آدمی که یک چشم و یک پا نداره تصویری زیبا بکشه؟!
چند روز طول کشید تا بالاخره یک از نقاش -که توی قصر کار نمی کرد- شجاعت به خرج داد و نقاشی خودش رو به پادشاه نشون داد.
نقاشی اون فرد فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. نقاش شاه رو در حالتی نقاشی کرد که یک آهو رو هدف گرفته بود؛ نشونه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده!!


پــ نــ:
گاهی باید نقاط قوت رو دید.

مکالمه دو جنین در شکم مادر

اولی: تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟
دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم

 اولی: امکان نداره.
ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشون بده.
دومی: شاید مادرمونم ببینیم

 اولی: مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش
دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه.

 اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره.
دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی….


پــ نــ:

این مکالمه چقدر آشناس….!!!


عمر و گردو

فرﺩﯼ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ .
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ ،ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ .
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ .
ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ .
ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ .
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ .
ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ .
ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺯﺭﻧﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ : ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ
ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ،
ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ،ﯾﮑﯽ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ،
ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ،
ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ،

/کانال حکایات کوتاه


پــ نــ:
توجیه پدر آدم رو در میاره


داستان؛ وضعیت ما...

شغالی مرغ پیرزنی را دزدید. پیرزن در عقب او نفرین کنان فریاد زد: «وای! مرغ دو منی (6 کیلویی) مرا شغال برد.» شغال از این مبالغه به شدت غضبناک شد و با نهایت تعجب و غضب به پیرزن دشنام داد. در این میان روباهی به شغال رسید و گفت: «چرا این قدر برافروخته ای؟» شغال جواب داد: «ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است. مرغی را که یک چارک (750 گرم) هم نمی شود، دو من می خواند.» روباه گفت: «بده ببینم چقدر سنگین است؟» وقتی مرغ را گرفت، پا به فرار گذاشت و گفت: «به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند!»


داستان؛ عمل صادق؟

به بهلول گفتند که :

فلانی هنگام تلاوت قرآن ، چنان از خود بیخود می شود که نقش بر زمین می شود و غش میکند!

بهلول گفت :
او را روی دیوار بلند بنشانید تا تلاوت کند ، اگر غش کرد  در عمل خود صادق است.


پــ نــ:

یکم سخت گیری نکرده؟


داستان؛ سکه و کاغذ

فردی هنگام راه رفتن، پایش به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست!
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است!
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده!
گفت: چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست که چیزهای بزرگ را برای چیزهای کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم!


داستان؛ مترسک وار

از مترسکی سوال کردم آیا از ماندن در مزرعه بیزار نشده ای ؟
پاسخم داد و گفت : در ترساندن و آزار دیگران لذتی به یاد ماندنی است !
پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.
گفت : تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آن که درونش از کاه پر شده باشد.


چراغ نابینا

نابینائی در شبِ تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی میرفت. فضولی به وی رسید و گفت:
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلانِ بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حالِ نادان را به از دانا نمیداند کسی
گرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بُوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زآنکه نابینا به کار خویشتن بینا بُوَد



عبدالرحمن جامی


خدمت به سلطان

یکی از وزرا، نزد ذوالنون مصری رفت و از او دعایی خواست.
ذوالنون گفت وزیر را مسئله چیست؟
گفت روز و شب در خدمت سلطان مشغولم.
هر روز امید آن دارم که خیری از او به من رسد و در همان حال ترسانم که مبادا خشم گیرد و مرا عقوبت دهد.

ذوالنون گریست.
وزیر گفت شیخ را چه شد که از شنیدن این سخن، گریه آغازید؟
ذوالنون گفت اگر من هم خدای عزوجل را چنان می پرستیدم که تو سلطان را، اکنون از شمار صدیقان بودم.

یعنی خدا را باید چنان پرستید که همواره از او در خوف و رجا بود و این از بندگان ساخته نیست، زیرا برخی در خوف اند فقط و برخی بر امیدند فقط.


/گلستان سعدی، صفحه 63


داستان؛ امتحان

وقتی به مدرسه رسید، دانش‌آموزان سر جلسه امتحان بودند.

بدو بدو پله‌های ساختمان را بالا رفت، برگه‌اش را گرفت و روی صندلی  نشست.

به دوستش که در صندلی پشتی نشسته بود، گفت: خوندی؟ دوستش جواب داد: کلا 5 فصل خوندم.

یک‌آن جا خورد. گفت: مگه کلش 4 فصل نیست؟

دوستش خندید و گفت: چی می‌گی؟ کلش 8 فصله. انگار روزه خیلی روت اثر گذاشته.

دنیا دور سرش چرخید. پرسید امروز چه امتحانی داریم؟

گفت: فیزیک دیگه!

*برای امروز هندسه خوانده بود*

:|

/خبر آنلاین


داستان؛ دزد دین

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.


پــ نــ:
به نظر من این داستان رو باید به خیلیا یاد داد.


بقل دستی

یکی از رفقام هست که بنده خدا خیلی هم درسشم خوب نیست(البته درس نمی خونه) ولی یه ویژگی جالب داره که کاری کرده تو کلاس هیچ کس کنارش نشینه. حتی یه بار دیدم یکی از دوستامون اعصابش خورد شد بهش گفت دیگه حرف نزنه و درسو گوش بده.حالا تذکرای اساتید به کنار.

بخوام خیلی کلی توصیفش کنم اینجوریه که تو کلاس باید استاد شماره ی دو براش بشی. طوری که تو نصف کلاس باید براش توضیح بدی استاد چی گفت.

نکته قابل توجه دیگه هم اینه که چون تند نمی تونه بنویسه این وظیفه توئه که سریع حرفای استاد رو بنویسی تا ایشون از روی شما کپی بفرمایند.

نکته بهدی در باره ایشون این هست که موقعی که ایشون سوال دارن اول شما باید بهشون جواب بدی اگر قانع نشد بعد از استاد می پرسه البته ما دیگه حرفه ای شدیم تا سوال میکنه میگیم نمیدونم!

البته همه این ها موقعیه که کنار رفقاش نَنِشسته باشه چون پیش اونا که هست یه سره مسخره بازی در میارن.چند باری هم از کلاس انداختنش بیرون حتی اون استادی که هیچ کسیو بیرون نمی فرستاد و اهل این کارا نبود.

البته خودش پسر خوب و ساکتیه و توی همین مسئله ی پویا بودن سر کلاس ها از خیلیا که کلا بی خیالن (شایدم بی خیال شدن) بهتره.


پــ نــ:
یه رفیق دیگه هم دارم اونم نسبتا رو اعصابه حالا دفعه بعدی اونم براتون توصیف میکنم :)



بیل گیتس و پسر مسلمان

از بیل گیتس ثوتمند ترین انسان روی زمین پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت : بله فقط یک نفر از من ثروتمند تر است .

چه کسی؟

سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم

و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم

روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد

از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد

دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم

خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید

گفت : این روزنامه مال خودت بخشیدمش بردار برای خودت

گفتم : آخه من پول خرد ندارم

گفت : برای خودت بخشیدمش

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم

دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم

باز همان بچه بهم گفت : این مجله رو بردار برای خودت .

گفتم : پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی

تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه بهش می‌بخشی؟

پسره گفت : آره من دلم می خواد ببخشم از سود خودم می‌بخشم

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم

خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم

گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته

یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره

خلاصه دعوتش کردند اداره

از او پرسیدم : منو می شناسی؟

گفت : بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که کل دنیا شما رو می شناسن

گفتم : سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی

دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی چرا این کار را کردی؟

گفت : طبیعی است چون این حس و حال خودم بود

گفتم : حالا می‌دونی چه کارت دارم؟

می‌خواهم اون محبتی که به من کردی راجبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌ گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت : هر چی بخوام بهم می دی؟

هر چی که بخواهی!

واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام

به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت : آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم : یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت : می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت : فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم

ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه

اصلا جبران نمی‌کنه

با این کار نمی‌تونی آروم بشی

تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید : همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست !!!


پــ نــ:
ماهم مثلا مسلمونیم!!

داستان عجیب

بعد از چند هفته بالاخره یک سرباز موفق میشود چند روز مرخصی بگیرد.
وقتی به محل سکونت خود میرسد متوجه یک کامیون حامل تعدادی جنازه میشود که بسمت قبرستان میرفت وخبر دار میشود که دشمن آن منطقه را بمباران کرده است لذا برای آخرین بار قصد داشت به جنازه همشهری هایش نگاهی بیندازد که متوجه میشود کفشی در میان اجساد وجود دارد که شباهت به کفش همسرش دارد وبه سرعت به سمت خانه میدود ومتوجه میشود خانه اش ویران شده لذا پس از این شوک بزرگ خود را به کامیون میرساند وآن جنازه را تحویل میگیرد که در قبرستان دسته جمعی دفن نشود وبا مراسم واحترام خاص دفن نماید ولی متوجه میشود  جنازه  همسرش هنوز نفس میکشد.
لذا او را به بیمارستان میرساند وان زن زنده میماند.
وسالها بعد صاحب فرزندی از آن زن میگردد.
زنی که قرار بود زنده بگور شود.
اسم کودکی که دنیا آمد ولادمیر پوتین، رئیس فعلی روسیه است.
/کتاب هیلاری کلینتون


داستان؛ سیلی

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

/داستان کوتاه

شعر خانه:
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

#حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این وبلاگ فقـط "دوشنبه،پنجـشـنبه
و جــمـعــه" هــا بـه روز مــی شــود*
دوستان


Designed By Erfan & Edited By design-fa & Powered by Bayan تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به "کنجک" بوده و هر گونه کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع جایز است. بهمن95