کُنجی برای تراوشات ذهن این جانب...







۱۷۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کنجک» ثبت شده است

طرح: عجب صبری...


پــ نــ:
سعی می کنم طراحی های خودم رو بیش تر توی وب بذارم...البته می دونم که خیلی بدن.
  • ۳ تایید
  • ۱۴ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱ تیر ۹۷

    وبلاگ

    سلام

    بنده دو روز دیگه حدود 3هفته باید به سفر برم و نمی تونم در خدمتتون باشم ولی بعد از برگشتنم حتما بیش تر پست میذارم.

    یه بخش جدید هم توب وبلاگ راه انداختم به نام "افاضات قنبل خان". قنبل هم مثل حسن آقا یکی از دوستامه که کارشناس جامعه هست و تقریبا هر اتفاق مهمی که می افته ایشون هم یه افاضه ای می فرماین و همه جارو می ترکونن. حالا از این به بعد قراره فرمایشات ایشون رو بنده بزارم توی وبلاگ تا شما هم استفاده کنید از مطالب گوهر بار(البته از 3هفته دیگه).

    این شعر هم داشته باشید تا بعد:

    عشق یعنی تو در سفر باشی

    من شکسته نماز می خوانم

    درد یعنی نیامدی دیگر
    من نشسته نماز می خوانم

    مهدی خداپرست


    پــ نــ:

    تیم ملی هم خوب بود ولی اگه عالی بود می بردیم.

  • ۴ تایید
  • ۵ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

    خواب های حسن آقا؛ فاضل چه شد؟؟

    حسن چند وقته که متاسفانه دیگه خواب هاش یادش نمی مونه. فکر کنم چشش کردید بنده خدارو. به هر حال آخرین خوابی رو که حدود یک ماه پیش برام تعریف کرد رو براتون می نویسم امیدوارم از آخرین قسمت خواب های حسن خان خوشتون بیاد. حسن گفت خواب دیدم که:

    تو یه کشور نسبتا بزرگ زندگی می کردم که یه پادشاه داشت و هر سال همه مردم شهر رو جمع می کرد و ازشون می خواست که صادقانه مشکلات کشور رو بگن.

    یک سال که انگار اوضاع مردم خیلی جالب نبود یک نفر به اسم فاضل از وسط جمع بلند شد و گفت: ﮔﻨﺪﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﮐﻪ وعده دادی ﭼﻪ ﺷﺪ؟
    ﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﺷﺪ؟ﻣﺴﮑﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ؟

    شاه هم در جواب گفت: ممنون که منو آگاه کردی مطمئن باش به زودی همه این مشکلات کاملا حل خواهند شد.

    گذشت و گذشت تا زمان مراسم سال بعد فرا رسید. بازم همه مردم جمع شدن و دوباره شاه حرفش رو تکرار کرد.

    اینبار ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ! ﮐﺴﯽ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﮔﻨﺪﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻣﺴﮑﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ!
    اما ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : "فاضل" ﭼﻪ ﺷﺪ؟؟

  • ۶ تایید
  • ۹ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    امتحانات

    سلام

    امتحانات ما هم شروع شده و الان وسطاشیم. دعا کنید همه رو خوب بدم وقتی برگشتم چند تا خاطره از کربلا میزارم مطمئنم جالبن.

    واقعا تایم امتحانات جالبه ینی یه جوریه من که خیلی خوشم نمیاد(فکر کنم بقیه مثل منن)

    الانم که دارم پست میزارم کلا یه جوریه :/

    این یه بیت متفاوت رو هم داشته باشین تا بعد امتحانا :)

    بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
    مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

    صائب

  • ۵ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • جمعه ۸ دی ۹۶

    زلزله جان!

    زلزله جان میشه بری از کشورمون، به نظر به اندازه کافی لرزوندیمون(الته بستگی به هدفت داره ها)

    ینی روزی نیست که دو تا خبر جدید ازت نشنویم.

    چندوقت پیشم که شهر مارم لرزوندی(آخه دیگه چرا ما؟! :/ )

    دارم کم کم یاد فیلم رسوایی میوفتم...

    تصویر مرتبط


    پــ نــ:
    یه عزیز که خیلی هم قبولش دارم گفت این زلزله ها دیگه خیلی مشکوکن!
  • ۵ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱ دی ۹۶

    انگار نه انگار...


    تنها کسی که تو این سختیا به دادمون میرسه فقط خودشه

    دقت کردین با اینکه ماها خیلی بدیم اما خدا چقدر خوبه

    اصلا انگار نه انگار...

    شکرت


  • ۷ تایید
  • ۱۲ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

    یک ابر غزل

    بیت اول این غزل خیلی معروفه و من شنیده بودمش ولی چند روز پیش یکی از اساتیدمون سر کلاس چند بیت دیگه هم ازش برامون خوند.

    به معنای واقعی یک "ابر غزل"ه از استاد سعدی :)


    ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

    وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

    چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

    بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

    کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

    شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

    گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

    وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

    طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


    پــ نــ:
    ببخشید چند ورز نبودم سرم واقعا شلوغ بود
    با تاخیر:عیداتون مبارک :)
  • ۵ تایید
  • ۶ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

    توجیه یا علت

    استادمون داشت یه مطلب علمی رو توضیح میداد درباره یه قاعده حرف میزد.

    وسط حرفاش گفت علتی که دانشمندای این علم برای این قاعدشون ارائه کردن علت نیست، توجیه هست!

    با شنیدن این جمله کمی به فکر فرو رفتم، مگه فرق علت و توجیه چیه؟

    چندروز بعد به نتیجه رسیدم:

    اگه قبل از اینکه کاری رو شروع کنیم یه هدف براش مشخص کنیم اون هدف میشه علت ولی اگه بعد از شروع کار یا آخرش براش یه علت بسازیم میشه توجیه. (نظر شخصی)

    حالا با این توضیح چند درصد کارامون از روی توجیهه؟

    به نظرم جالب میشه اگه هیچ کدوم از افعالمون بی علت(توجیه) نباشه!


    پــ نــ:
    دوست دارم نظر شما رو هم درباره فرق این دو بدونم.
  • ۵ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • شنبه ۴ آذر ۹۶

    و این چند روز...

    این ایام چقدر بد میگذرند...

    زلزله

    ایران

    آوار

    خرابی

    مرگ

    و از طرفی

    صفر

    اسارت

    رنج

    سم

    جگر

    شهادت

    این نیز بگذرد...


    پــ نــ:
    این پست ها جای خواندن دارند:
    تسلیت؛ ایران...
    کرمانشاه تسلیت نمی خواهد

  • ۵ تایید
  • ۸ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

    خوش گذشت

    سلام

    ماهم برگشتیم

    اول کاری بگم که کسایی که التماس دعا کرده بودن رو یادم نرفت.

    امسال نسبت به 2سال قبل سفر متفاوتی را داشتم(امیدوارم همینطور متفاوت بمونه) و اتفاقات جالب و زیادی برام افتاد که اگه عمری باشه دو سه تاشو براتون به زودی تعریف می کنم.

    خدارو شکر امسالم توفیق داشتم 6تا تاامام و یه امامزاده خوب خودمون رو زیارت کنم. امیدوارم کسایی که هنوز مشرف نشدن سال بعد بتونن به این سفر فوق العاده برن و کیف :)


  • ۵ تایید
  • ۱۴ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

    ا ر ب ع ی ن

    به به بازم برای ما سعادت شد که تو پیاده روی اربعین شرکت کنیم. این هفته های آخر که خیلی یاد سال های قبل کرده بودم ولی خب خدا رو شکر عمری بود که دوباره ما هم بریم(بلکه این دفعه آدم شم)

    خیلی سفر جذاب و دوست داشتی و سرشار از شور و شوقی هست واقعا که انصافا اگه یه بار آدم بره دیگه معتادش میشه.

    و چه خوش گفت شاعر:

    بیچاره اون که حرم رو ندیده

    بیچاره تر اون که دید کربلاتو


    خلاصه با توجه به اینکه سفر پر خرجی هم نیست حتما پیشنهادش میکنم؛ چون بعد از سفر تحول معنوی عظیمی درون آدم به وجود میاد (مگه اینکه شبیه من باشید :/ )

    راستی دعاتون می کنم به شرطی که حلالم کنید :)

    +سعی میکنم وقتی برگشتم سفرنامه ای چیزی هم بزارم براتون.

    یاعلی


    پــ نــ:
    ببخشید پست بی سر و تَهی شد آخه عجله دارم باس ساکمو ببندم...
  • ۶ تایید
  • ۱۱ نظر
    • حسان
    • سه شنبه ۹ آبان ۹۶

    دیالوگ 12


  • ۶ تایید
  • ۱۱ نظر
    • حسان
    • شنبه ۶ آبان ۹۶

    برای خدا جان

    نتیجه تصویری برای عکس+خدا

  • ۷ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    فاز سنگین

    جدیدا(خیلی هم جدید نیست البته) این عکسا چیه که مد شده؟! فاز سنگین فاز سنگین فاز سنگین...

    همه عکس پروفایلشون ازین چیزا انتخاب کردن. من که خوشم نمیاد.

    نمی خوام بگم کسایی که تو نخ این عکسا هستن فقط سرجوگیربازیه اینجورین ها، نه!

    ولی به نظر اکثر متن های توی این تصاویر زیادی تخلیه.

    مثلا همین دوستم، من کاملا میشناسم و میدونم مشکلی چیزی نداره بعد اومده از دیروز تا الآن 30 بار پروفایلشو عوض کرده و مرتب فاز سنگین گذاشته. بچه بشین درستو بخون!

    مثالش: (به جان خودم، خودشم نفهمیده چی اینتو نوشته شده)

    تازه من حس می کنم این عکسا روی افراد تاثیر هم میزاره و یه جورایی برعکسه.

    ینی واقعا اوضاع مملکت اینقدر داغون شده که برای همه روزی 5 بار خیانت اتفاق می افته؟ نه بابا دیگه اینجوریم نیست خداوکیلی.

    من که از این فازای سنگین خوشم نمیاد. هر چیزی به اندازش خوبه، منو که زده کردن.


    پــ نــ:
    خدایا چرا هوای پاییز و زمستون رو اینجوری خلق کردی آخه؟
    اصلا باهاش حال نمی کنم.
  • ۵ تایید
  • ۱۵ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ شش یا هفت؟

    حسن دو ماه پیش یکی دیگه از خواب هاشو برام تعریف کرد؛ گفت خواب دیدم که:

    بلیت فروش یک شهر بازی ام و طبق چیزی که روی میزم نوشته شده بود، قیمت بلیت برای افراد و بچه های بالای شش سال 5هزار تومن و برای بچه های زیر شش سال رایگان بود.

    مردم میومدن و بلیت می خریدن و شاید بدون اینکه من بفهمم سن بچه هاشون رو پایین تر از شش سال اعلام میکردن تا نخوان پول زیادی خرج کنن. (آخه بعضیاشون واقعا تابلو بودن! ولی کاری از دست من بر نمی اومد)

    نتیجه تصویری برای شهربازی

    چند دقیقه ای گذشته بود که یه مرد با دو تا بچَش اومدن برای خودشون بلیت تهیه کنن.

    مثل همه مردم مَرده قیمت بلیت ورودی رو از من پرسید. منم طبق معمول قیمت هارو براش توضیح دادم و گفتم: خُب، بچه هاتون چند ساله ان؟

    جواب داد: دخترم چهار سالشه و پسرم هفت سالَس. ینی با خودم میشه 10 تومن.

    بعدش دست کرد تو جیبش و 10هزار تومن برای خودش و پسرش داد به من و تشکر کرد. بعد از اینکه بلیت هارو بهش دادم، یه سوال که ذهنم رو مشغول کرده بود رو سریع ازش پرسیدم: آقا ببخشید! میتونم بپرسم چرا نگفتید پسرم شیش سالشه تا نخوای 5هزار تومن زیادی بدی؟ من که فرقش رو نمی فهمیدم.

    لبخندی زد و جوری که انگار منتظر این سوال بود گفت: شما متوجه نمی شدی ولی بچه ها که می فهمیدن!

  • ۵ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

    روسای ادب

    دو تا شعر از روسای ادبیات فارسی:


    حقا که غمت
    از تو وفا دارتر است...

    مولوی

    چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

    که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی‌گیرد

    حافظ

  • ۳ تایید
  • ۱۲ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱۴ مهر ۹۶

    عاشورا

    اینم از عاشورا. امیدوارم همه اون چیزی که از آقا میخواستن رو تا امروز گرفته باشن.

    ولی منهای دعاها و خواسته های شخصیمون که با هم فرق داره چقدر خوبه از خدا و امام حسین و امام زمان بخوایم فهم واقعی رو نصیبمون بکنن که اگه بشه دیگه همه چی حله. نه اختلاف نظری نه دعوایی نه جنگی نه ناراحتی نه...

    چقدر این دهه زود گذشت و کسانی امثال من...

    +از کسایی که دعام کردن تشکر میکنم منم سعی میکنم به یادتون باشم :)


    پــ نــ:
    این مداحی رو از دست ندید: شال ماتمت آبرو به من داد(حاج محمود کریمی‌)
    +ازین پست خیلی خوشم اومد دوست داشتید بخونیدش :)
  • ۵ تایید
  • ۱۱ نظر
    • حسان
    • يكشنبه ۹ مهر ۹۶

    عشق یا وظیفه

    داشتم فیلم بیگانه رو میدیدم وسط فیلم دیالوگی رد و بدل شد که مضمونش این بود: ما اگه برای کس دیگه ای کاری انجام بدیم یا به خاطر عشقه یا وظیفه.

    یکم من رو به فکر برد واقعا رابطه وظیفه و عشق چیه؟ اصلا رابطه ای دارن؟

    دوست داشتم نظرتون رو بدونم.

    نظر خودم: عشق چیزیه که وظیفه رو به وجود میاره.


    پــ نــ:
    بیگانه جدید رو دیدم ولی خیلی باهاش حال نکردم. پرومتئوس باحال تر بود.
    +دعا که می کنید، :)
  • ۴ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • جمعه ۷ مهر ۹۶

    امید خالی

    بعضیا هم هستن که فقط بلدن به خدا توکل کنن دقیقا برعکس بعضیا که فقط بلدن آیه یاس بخونن.

    نوع دوم که وضعیتشون مشخصه و دقیقا همون افرادی هستن که تو اینستاگرام روزی 3 تا پست با بک گراند سیاه و یه جمله بدون پایانِ سرشار از ناامیدی میزارن که اصلا من باهاشون کار ندارم.

    امام نوع اول. ینی واقعا کی بدون تلاش به یه چیزی رسیده که شما میخواید دومیش باشین؟ نه خداییش یه مثال بزنین منم بدونم بلکه ازین جهالت در بیام. بابا خود پیامبر هم علم غیب داشته اینجوری نبوده.

    حالا بعضیا هم هستن که این رو قبول دارن ولی یه مشکل اساسی دارن. بله درسته حال ندارن :/ که به نظرم این مقوله اگه تو مملکت ما حل بشه اتفاقات خوبی میوفته :)

    این حرفا البته یک طرفه هستن و شاید بغضیا کلا تقسیم بندی رو قبول نداشته باشن.


    پــ نــ: خدا منو براتون حفظ کنه :))
    +دعام که میکنید؟

    نمونه بارز یک انسان موفق:کلیک کنید

  • ۴ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶

    ریشه ای


    امیدوارم توی این دهه محرم که مردم یکم با دین بیشتر دوست میشن روی مسایل ریشه ای کار بشه.

    که دیگه کسی نیاد -با همون اعتقاد خودش که حتما باید مدل موش فلان طور باشه- اسم امام حسین رو، روی کلش پیاده کنه.

    ینی اگه یه نفر مثل این بنده خدا(منظور انسان نوعی هست) به راه بیاد بسه. همین

    خود امام حسین هم در مرحله اول همینو می خواد.


    پــ نــ:
    دوستان جان! لطفا لطفا لطفا دعــــــــــــــــــــــــــــــام کنید (به عمق فاجعه پی بردید؟)
  • ۳ تایید
  • ۱۶ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۳ مهر ۹۶

    شعر دوست داشتنی شما

    سلام ضمن تسلیت آغاز ماه محرم دوست داشتم یه سوال ازتون بپرسم:

    قشنگ ترین بیتی که تا حالا شنیدید یا خوندید یا گفتید چی بوده؟) موضوع شعر مهم نیست(

    اگه میشه شاعرش هم بگید

    ◾️▪️◾️

    بی سبب نیست اگر ذکر تو بر لب داریم
    یا که ماتم زده هستیم و ز غم تب داریم

    روضه و نوحه و گریه ؛و همین رخت عزا

    یادگاری ست که از «سیدة زینب» داریم

  • ۵ تایید
  • ۱۹ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ زندگی لاک پشتی

    حسن 3 ماه پیش بهم می گفت که خواب دیدم که:

    تلوزیون رو روشن کردم و زدم شبکه مستند. با کمال تعجب مستند ایرانی و ... نداشت داشت درباره زندگی لاکپشت ها توضیح میداد، خلاصش این مشد:

    یک روز خانواده لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب برای پیک نیک ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره جای مناسب رو پیدا کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!


    نتیجه تصویری برای لاکپشت ها

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید اما به هر حال تو خانواده اون سریعترین لاک پشت بود. او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال، شش سال و سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید و گفت: «دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم!»


    پــ نــ:
    این قسمت به دلیل ضیق وقت یکم متفاوت بود :)
  • ۳ تایید
  • ۱۸ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

    بازی فکری

    کلا بازی معمایی و فکری رو دوست دارم.

    یادمه بچه که بودم وقتی میرفتم اسباب بازی فروشی ازین 1*4 ها میخریدم.

    الانم که جنگا و روبیک و اسپینر و...

    توی موبایلمم پنج شیشتا بازی هست که همشون فکرین.

    بازی باحالی که تازه تمومش کردم yellow بود. خیلی جالب بود. 50 مرحله داشت و شما باید توی هر مرحله سعی می کردید کل صفحه رو زرد کنید. حالا چه جوری؟ دیگه اون رو کاملا خودتون باید بفهمید!

    برام جالب بود، این بازی رو به یکی از فامیلامون دادم بعد دوازده، سیزده مرحله اول رو که ساده هم بودن توی 5 دیقه رفت. خیلی داشت با خودش حال می کرد که یهو رسید به یه مرحله سخت :)

    بعد از یه ربع فکردن گفت خب بگو چجوریه این مرحلش. منم براش توضیح دادم. بعد میبینم میگه: چه مسخره! بازیش قاعده و اصول نداره اصلا خیلی بی مزست و ازین حرفا.

    بازی brain it on! و can you escape5 هم پیشنهاد میکنم اونا هم، سخت و باحالن.


    پــ نــ:
    اینم باحال ترین مرحله بازی یلو: (البته از نظر من)

    نتیجه تصویری برای ‫بازی yellow‬‎
    فقط باید نگا کنی و هیچ حرکتی انجام ندی تا بری مرحله بعد!
  • ۶ تایید
  • ۱۴ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

    صحنه سازی...

    قلبم عجیب به گفتن این جمله راضی است

    اسلام بی ولای علی صحنه سازی است😏

    عید غدیر و تولد امام کاظم مبارک


    پــ نــ:
    شعرش هو داشت :(
  • ۷ تایید
  • ۱۲ نظر
    • حسان
    • يكشنبه ۱۹ شهریور ۹۶

    موسیقی مورد علاقه

    همونطور که مستحضر هستید بنده به مثل بیش تر مردم به موسیقی علاقه دارم منتها از نوع مداحیش!

    فکر میکنم یکی ار عللش جو اطرافیانم بود که یا علاقه به آهنگ نداشتن یا با سنتی و محلی حال می کردن :/

    علت دیگه و اصلیش سلیقه خودمه. به نظرم آهنگ اون چیزی که من میخوام رو بهم نمیده. اینقدر برای من متن آهنگ ها خیالیه که هیچ وقت نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم حتی یادمه چند بار وقتی با یه آهنگ خوب که خوشم اومده (بیش تر محسن چاوشی بود) آشنا هم شدم بیش تر از دو سه روز نتونستم تحملش کنم و ناخداگاه رفتم سراغ مداحی های خودم :)

    این نکته هم فراموش نشه که بعضی از مداحی ها از صد تا آهنگ هم بدترن بعضی دیگه هم هستن که کپی از روی آهنگ خواننده هان :|

    در ضمن وقتی فهمیدم گوش دادن به آهنگ ( فک کنم ازین بدهاش که خودتون بهتر میدونید کدوماش رو میگم) آدم رو فقیر می کنه به انتخاب خودم مطمئن تر شدم :)

    علی الحساب هم یه سرود مشت برا عید غدیر گذاشتم ادامه مطلب اگه دوست داشتید گوش کنید.


    پــ نــ:
    اصلا هدفم این نیست که بگم آهنگ بده و گوش نکنید چون فک کنم سلیقه باشه و این کار درست نیست.
  • ۴ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

    تریبون دل...

    از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت:

    معشوق تو زیباست، قشنگ است، ملیح است!

    اعضای وجودم همه فریاد کشیدند:

    احسنت! صحیح است، صحیح است، صحیح است!!

    ملک الشعرای بهار


    تریبون


    پــ نــ: چه شعر قشنگیه خداوکیلی!! :)
    +دوستان شاید دیگه دوشنبه ها هم نتونم سر بزنم بازم از وب هایی که دنبال می کنم عذر می خوام :(
  • ۷ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶

    روز آخر

    سلام! عیدتون خیلی مبارک!!

    دوستان عزیز دیگه تابستون ما تموم شد و باس بریم سر کارمون و دیگه نمیتونم هر روز به وب سر بزنم فقط همون دوشنبه، پنجشنبه و جمعه های خودمون.
    از همین الانم از وبلاگ هایی که دنبالشون می کنم به خاطر نخوندن پست هاشون عذرخواهی می کنم. فقط آخرین پست هاتون رو میتونم بخونم که اینم از کم بودن لیاقت ماست حتما.

    +سعی می کنم خواب های حسن هم به یه جایی برسونم :)


    روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

    که پریشانی این سلسله را آخر نیست


    حافظ


    پــ نــ:
    یاعلی یا دوشنبه :)
  • ۵ تایید
  • ۱۶ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱۰ شهریور ۹۶

    درب ضد سرقت!

    ما چند ماه پیش از اونجایی که در خونمون (دری که به هال باز میشه) خیلی داغون بود عوضش کردیم و ازین در جدیدای ضد سرقت گذاشتیم.( این درا رو فقط با کلید میشه از بیرون باز کرد)

    این ضد سرقت بودنش رو من خیلی قبول نداشتم و می گفتم اگه کسی بخواد بیاد تو یه جوری درو باز میکنه بالاخره!

    تا اینکه دیروز برادر و مادرم رفتن بازار و من موندم خونه. چند دقیقه بعد صدای زنگ خونه اومد. رفتم در رو باز کردم، دیدم همسایس. گفت: وقتی مامانت اومد بگو روضه داریم بیاد خونه ما. منم گفتم: باشه و در رو بستم.

    امّا! وقتی برگشتم که برم تو هال دیدم در (ضد سرقت) بسته شده!! فکر کنم با شتاب در رو باز کرده بودم برا همین محکم برگشته و بسته شده. نه کلید داشتم نه موبایل برا زنگ زدن!

    البته خیالم راحت بود خواهرم تو خونس. شرو کردم به در زدن وصدا کردنش ولی هیچ خبری ازش نبود انگار خواب بود. اینقدر این کار رو کردم فکر کنم همه کوچه فهمید من پشت دَرَم!

    حالا باید چه کار می کردم!؟

    یادم اومد یه بار مادرم گفته بود کلید این در رو گذاشتم تو جا کفشی برا روز مبادا. منم سریع رفتم کل جا کفشی رو زیرو رو  کردم ولی هیچ اثری از کلید زاپاس نبود.

    یکم دیگه فکر کردم بعد دیدم یکی از پنجره هامون بازه؛ ولی چون میله جلوش جوش زدن نمیشد رفت تو خونه، فقط اگه توریِ جلوی پنجره رو پاره می کردم میشد تو خونه رو دید. منم دست به کار شدم و به هر سختی که بود پارش کردم. یکم زور زدم ببینم میتونم اتاق خواهرمو ببینم که بفهمم بیدار یا نه؟ بعد متوجه شدم لامپ اتاقش خاموشه :/

    دیگه واقعا کلافه بودم. گفتم اینجوری نمیشه باید این درو باز کنم. بعد به ذهنم رسید مثل این سرخ پوستا سرِ یه طناب رو گره بزنم و یه جوری گیرش بدم به دستگیره داخلیِ در شاید بتونم بازش کنم. طناب لباس هارو به زور باز کردم و دست به کار شدم ولی...(نگم چی شد بهتره!)

    یه نیم ساعتی بود داشتم جون می کندم ازین در لعنتی رد بشم ولی نمیشد این لامصب رو باز کرد :|

    دیگه به عنوان آخرین امید، مجبور شدم برم از بقال سر کوچمون (دمش گرم واقعا) تلفن قرض بگیرم و به بابام زنگ بزنم و با هزار التماس بهش بگم زود بیاد خونه، من دارم میمیرم( هوا هم گرم بود عاخه)

    حتی اینم به ذهنم رسید که شیشه رو بشکونم ها ولی وقتی چهره بابام اومد جلو چشمم شدیدا منصرف شدم!(تازه وقتی فهمید توری رو پاره کردم کلی شاکی شد!!)

    بالاخره پدر تشریف اوردن و من با کلید (ینی فقط با کلید) تونستم برگردم تو خونه. اونجا بود که فهمیدم در ضد سرقت ینی چی!( ینی شیر فهم شدم هاااااا)

    نتیجه تصویری برای در ضد سرقت


    پــ نــ:
    1. وقتی برگشتم تو خونه تازه فهمیدم خواهرم اصلا خونه نبوده!
    2. وقتی بابام اومد خونه یه کلاس آموزش باز کردن در ضد سرقت با کارت بانکی برام گذاشت که اصلا هم موفقیت آمیز نبود :/
    3. شاید باورتون نشه ولی همین الان که دارم این رو تایپ میکنن خانواده دارن خاطره دیروز من رو برا فامیلا تعریف می کنن و میگن نکرده توری رو کمتر پاره کنه!
    4. ببخشید خیلی طولانی شد!
  • ۷ تایید
  • ۱۶ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶

    سرانۀ یار مهربان

    یه دفعه یکی از اقواممون داشت برام حرف میزد و می گفت اگه میخوای تو رشتت موفق بشی باید چه کار هایی انجام بدی. وسط حرفاش به نکته جالب توجهی اشاره کرد!

    گفت: حتما غیر از کتب درسی، کتاب های متفرقه هم بخون؛ چون وقتی تو، توی یه موضوعی یک کتاب خونده باشی همیشه حرف برای گفتن داری و هیچ وقت توی جمع کم نمیاری. بعد گفت: اگه الآن هر ایرانی توی یه موضوع دو تا فقط دو تا کتاب بخونه میشه صاحب نظر توی اون رشته!

    من اون موقع به حرفش خندیدم ولی بعداً که داشتم بهش فکر می کردم دیدم راست میگه بنده خدا.

    مثلا اگه من توی موضوع نفت دو تا کتاب بخونم راحت چند سر و گردن نسبت به اطرافیانم بالا تر میرم. حتی با توجه به اوضاع سرانه مطالعۀ فاجعه بار ایرانیا راحت و با کمی تلاش در حد وزیر نفت شدن هم میتونم برم.

    البته الحمد لالله دوستان بیانی از فرهیختگان این مرز و بوم هستن و با یه جست و جوی ساده میشه این رو فهمید.(بعضیا که خودشون شاعر و نویسنده هستن اصن)

    آمارهای مختلفی برای سرانۀ مطالعه ایرانیا هست که از جمله میشه به این آمار ها شاره کرد:

    • 2دقیقه!
    • 7 دقیقه!
    • 18دقیقه!
    • و...
    البته یکی از دلایلش قطعا گرون بودن کتاب ها هم میتونه باشه ولی...
    به هر حال به امید روزی که سرانۀ مطالعمون برسه به بالای 100 دقیقه :)

    پــ نــ:
    سرانۀ مطالعه ژاپن میگن 90 دقیقس :/
    بعد میگن چرا ما پیش رفت نمی کنیم. آخه هوش درست و درمونیم نداریم ما: بنگرید! (حالا یه بار یه پست جدا گونه براش میزارم)
  • ۵ تایید
  • ۱۳ نظر
    • حسان
    • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

    خواب های حسن آقا؛ کَچَلی

    حسن 4 ماه پیش بهم گفت یه بار خواب دیدم: توی خیابون راه می رفتم که یهو یه پیر مرد قد کوتاه با مو و ریش های بلند و سفید اومد جلو و حرف جالبی بهم زد، اون گفت:

    جوون! برو و همه موهاتو بزن(کچل کن) بعد برو بالا شهر؛ خواهی دید که همه میگن: چه مد جالب و جدیدی!!

    بعد برو وسط شهر؛ همه میگن سربازی بود؟ کجا خدمت کردی؟! سپاه بود یا ارتش؟

    بعد از اون برو پایین شهر؛ میبینی که بهت میگن از کدوم زندون اومدی؟ فلانی رو میشناسی؟؟



  • ۹ تایید
  • ۱۶ نظر
    • حسان
    • سه شنبه ۷ شهریور ۹۶