کُنجی برای تراوشات ذهن این جانب...







طرح: عجب صبری...


پــ نــ:
سعی می کنم طراحی های خودم رو بیش تر توی وب بذارم...البته می دونم که خیلی بدن.
  • ۲ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱ تیر ۹۷

    وبلاگ

    سلام

    بنده دو روز دیگه حدود 3هفته باید به سفر برم و نمی تونم در خدمتتون باشم ولی بعد از برگشتنم حتما بیش تر پست میذارم.

    یه بخش جدید هم توب وبلاگ راه انداختم به نام "افاضات قنبل خان". قنبل هم مثل حسن آقا یکی از دوستامه که کارشناس جامعه هست و تقریبا هر اتفاق مهمی که می افته ایشون هم یه افاضه ای می فرماین و همه جارو می ترکونن. حالا از این به بعد قراره فرمایشات ایشون رو بنده بزارم توی وبلاگ تا شما هم استفاده کنید از مطالب گوهر بار(البته از 3هفته دیگه).

    این شعر هم داشته باشید تا بعد:

    عشق یعنی تو در سفر باشی

    من شکسته نماز می خوانم

    درد یعنی نیامدی دیگر
    من نشسته نماز می خوانم

    مهدی خداپرست


    پــ نــ:

    تیم ملی هم خوب بود ولی اگه عالی بود می بردیم.

  • ۴ تایید
  • ۵ نظر
    • حسان
    • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

    خواب های حسن آقا؛ فاضل چه شد؟؟

    حسن چند وقته که متاسفانه دیگه خواب هاش یادش نمی مونه. فکر کنم چشش کردید بنده خدارو. به هر حال آخرین خوابی رو که حدود یک ماه پیش برام تعریف کرد رو براتون می نویسم امیدوارم از آخرین قسمت خواب های حسن خان خوشتون بیاد. حسن گفت خواب دیدم که:

    تو یه کشور نسبتا بزرگ زندگی می کردم که یه پادشاه داشت و هر سال همه مردم شهر رو جمع می کرد و ازشون می خواست که صادقانه مشکلات کشور رو بگن.

    یک سال که انگار اوضاع مردم خیلی جالب نبود یک نفر به اسم فاضل از وسط جمع بلند شد و گفت: ﮔﻨﺪﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﮐﻪ وعده دادی ﭼﻪ ﺷﺪ؟
    ﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﺷﺪ؟ﻣﺴﮑﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ؟

    شاه هم در جواب گفت: ممنون که منو آگاه کردی مطمئن باش به زودی همه این مشکلات کاملا حل خواهند شد.

    گذشت و گذشت تا زمان مراسم سال بعد فرا رسید. بازم همه مردم جمع شدن و دوباره شاه حرفش رو تکرار کرد.

    اینبار ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ! ﮐﺴﯽ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﮔﻨﺪﻡ ﻭ ﺷﯿﺮ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻣﺴﮑﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ!
    اما ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : "فاضل" ﭼﻪ ﺷﺪ؟؟

  • ۶ تایید
  • ۹ نظر
    • حسان
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    امتحانات

    سلام

    امتحانات ما هم شروع شده و الان وسطاشیم. دعا کنید همه رو خوب بدم وقتی برگشتم چند تا خاطره از کربلا میزارم مطمئنم جالبن.

    واقعا تایم امتحانات جالبه ینی یه جوریه من که خیلی خوشم نمیاد(فکر کنم بقیه مثل منن)

    الانم که دارم پست میزارم کلا یه جوریه :/

    این یه بیت متفاوت رو هم داشته باشین تا بعد امتحانا :)

    بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
    مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

    صائب

  • ۵ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • جمعه ۸ دی ۹۶

    زلزله جان!

    زلزله جان میشه بری از کشورمون، به نظر به اندازه کافی لرزوندیمون(الته بستگی به هدفت داره ها)

    ینی روزی نیست که دو تا خبر جدید ازت نشنویم.

    چندوقت پیشم که شهر مارم لرزوندی(آخه دیگه چرا ما؟! :/ )

    دارم کم کم یاد فیلم رسوایی میوفتم...

    تصویر مرتبط


    پــ نــ:
    یه عزیز که خیلی هم قبولش دارم گفت این زلزله ها دیگه خیلی مشکوکن!
  • ۵ تایید
  • ۱۰ نظر
    • حسان
    • جمعه ۱ دی ۹۶

    انگار نه انگار...


    تنها کسی که تو این سختیا به دادمون میرسه فقط خودشه

    دقت کردین با اینکه ماها خیلی بدیم اما خدا چقدر خوبه

    اصلا انگار نه انگار...

    شکرت


  • ۷ تایید
  • ۱۲ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

    یک ابر غزل

    بیت اول این غزل خیلی معروفه و من شنیده بودمش ولی چند روز پیش یکی از اساتیدمون سر کلاس چند بیت دیگه هم ازش برامون خوند.

    به معنای واقعی یک "ابر غزل"ه از استاد سعدی :)


    ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

    وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

    چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

    بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

    کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

    شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

    گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

    وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

    طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


    پــ نــ:
    ببخشید چند ورز نبودم سرم واقعا شلوغ بود
    با تاخیر:عیداتون مبارک :)
  • ۵ تایید
  • ۶ نظر
    • حسان
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

    توجیه یا علت

    استادمون داشت یه مطلب علمی رو توضیح میداد درباره یه قاعده حرف میزد.

    وسط حرفاش گفت علتی که دانشمندای این علم برای این قاعدشون ارائه کردن علت نیست، توجیه هست!

    با شنیدن این جمله کمی به فکر فرو رفتم، مگه فرق علت و توجیه چیه؟

    چندروز بعد به نتیجه رسیدم:

    اگه قبل از اینکه کاری رو شروع کنیم یه هدف براش مشخص کنیم اون هدف میشه علت ولی اگه بعد از شروع کار یا آخرش براش یه علت بسازیم میشه توجیه. (نظر شخصی)

    حالا با این توضیح چند درصد کارامون از روی توجیهه؟

    به نظرم جالب میشه اگه هیچ کدوم از افعالمون بی علت(توجیه) نباشه!


    پــ نــ:
    دوست دارم نظر شما رو هم درباره فرق این دو بدونم.
  • ۵ تایید
  • ۷ نظر
    • حسان
    • شنبه ۴ آذر ۹۶

    و این چند روز...

    این ایام چقدر بد میگذرند...

    زلزله

    ایران

    آوار

    خرابی

    مرگ

    و از طرفی

    صفر

    اسارت

    رنج

    سم

    جگر

    شهادت

    این نیز بگذرد...


    پــ نــ:
    این پست ها جای خواندن دارند:
    تسلیت؛ ایران...
    کرمانشاه تسلیت نمی خواهد

  • ۵ تایید
  • ۸ نظر
    • حسان
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶